داستانی از مجموعه
مهمان زرد
دست هاي عجيبي همراه اش بود
مي گفت شب ها در انتهاي يك ترانه قديمي مي خوابد
و يك خنده زرد بعد از چند سانتي متر و ثانيه.
صبح چهارشنبه از تاقچه افتاده بود پايين و اصلن نمي توانست روز خوبي باشد.
جاده عمدن دست انداز داشت و سرعت گير كرده بود داخل جدول هاي كنار خيابان.
اتفاقن روزنامه ها هم آن روزها جدول نداشتند و آگهي مزايده يي مربوط به يک شركت ورشكسته در آن ها چاپ شده بود.
تا اين كه صبح چهار شنبه با سر شكسته آمد وسط هفته آينده و هرچه از دهان اش درآمد نثار روزهاي نيامده كرد.
ظهر هم كاملن كفرش درآمده بود كه اصلن نمي شود با اين صبح كاركرد. - البته اين مشكل غيرقابل پيش بيني بود كسي فكر نمي كرد صبح اول صبح اين اتفاق برايش بيفتد -
ترانه ی قديمي هم شده بود آتش بيار معركه كه اين مهمان زرد شورش را درآورده و تا لنگ ظهر مي خوابد.
- مهمان زرد اين اواخر كاملن به هم ريخته بود عين كلمات به هم ريخته؛ البته قرص هاي آرام بخش مي توانستند توجيه مناسبي براي حالات اش باشند -
كسي از دست هايش حرفي نمي زد...
روزچهارشنبه بود، قبل از آمدن كاركنان شيفت بعدي اپراتورهاي دفتر فني سايه ی يك نفر را ديده بودند كه داخل سرويس هاي بهداشتي سرگرم كندن دست هايش بوده است.
دست هايش كاملن كهنه شده بودند. - من قبلن می خواستم بگويم كه اين دست ها نمي توانند برايش دست هاي موفقي باشند ولي رفتار عجيب او مانع من می شد -
تا غروب چند صفحه يي مانده بود كه مهمان زرد با دست هاي كاملن برهنه اش به كار ادامه مي داد... - خيلي شرم آور بود؛ دست هايي با لباس زير در يك شركت كاملن خصوصي ! -
شركت داشت كم كم ورشكسته مي شد،
مهمان زرد با همان وضعيت و پوشش با تمام بچه ها خداحافظي كرد
و رفت اطراف شهر، در انتهاي ترانه قديمي گرفت خوابيد.
...
ترانه شروع كردن به خواندن چند بيت عرفاني از شيخ احمد جامي
...
ستاره هاي پر از ظهر
به طاقتي كه ندارم ازشب
در اين بندر بار افتاده بر بار انداز
زناني روي دريا
چراغ ها را منتشر مي كنند
به ياد درياي مر بي پري را
زگيل هاي آب دردناك
سايه ي ستاره هاي آن ظهر
به طاقتي كه ندارم از آب
چگونه نقل كنم ترا
اي حمل
اي عشق مغروق در لاي لجن
بار افتاده ايستاده بر پشت
وپاها را نعل پوشيده اند كشتي هاي پير
اي موجم اي موج
اي رودم
اي دور